دوشنبه از راه رسید.صبح رفتم یونی که مثلا یه کم به کارای این پایان نامه ی طلسم شده برسم.
زود اومدم چون قرار گذاشته بودم با این جناب و منم که حاضر شدنم کلی کار می بره! اومدم خونه
دیدم خاله هم خونمونه. از حالت چهره مامان خوندم که خاله هم در جریانه. خواهرا مشغول گپ و
گفت بودن و منم حاضر می شدم. دقیقا لحظه ای که همه مراحل دشوار رو پشت سر گذاشتم یعنی
تصمیم گرفتم کدوم مانتو رو با کدوم شلوار و کدوم شال بپوشم و آرایشم هم تموم شد و درست
همون موقع که داشتم جمله های مناسب واسه نشون دادن دلخوری ام از رفتار کسی که توی
اولین دیدار اون جوری بی تابی می کرد رو مرور می کردم تلفنم زنگ خورد. نمی دونم از کی ولی
یادمه خیلی قبل تر از اونکه دلیل واقعی واسه ترسیدن از صدای تلفن داشته باشم همیشه این صدا
منو می ترسوند. بعدها که دلیلش هم جور شد.... بگذریم...
بله اسم ایشون رو که دیدم تا ته خط رفتم. فرمودن که یه جا کار دارن و می شه قرار رو بذاریم واسه
بعد؟ خواهش می کنم. باشه یه روز دیگه ... حالا من موندم حاضر و آماده... مامان و خاله منتظر که
من برم سر قرار و برگردم و بگم چی گفتم و چی شنیدم... طرفی که نمی یاد سر قرار.
خیلی حس بدی بود اون لحظه. منم که عمرا اگه اینجور وقتا بخوام کم بیارم. نمی دونم چرا تو این
موردا اصلا با مامان راحت نیستم. اصلا دوستم حساب نمی شه. با اینکه موقع های دیگه خیلی
با هم راحتیم. منم دیدم اینجوری نمی شه. به روی خودم نیاوردم و از خونه اومدم بیرون.
حالم جدا بد بود. هم از این حالگیری اساسی و هم بیشتر از اینکه وسط گرمای جهنمی ساعت ۲
نمی تونم بی هیچ توضیحی تو خونه بمونم و جرات راست گفتن هم ندارم!!!! یه کم چرخ زدم تو
خیابون و فکر کردم چی کار کنم تا ۳ ساعت دیگه. یهو یاد سینما افتادم. هیچ جا بهتر از اون نبود.
سایه - خنک - بدون اینکه به چیزی فکر کنی - بی سوال و جواب....... رفتم. یه سالن سینمای پر
از خالی با دقیقا ۳ جفت کفتر عاشق + ۲ تا خانوم. نگاها رو ندید گرفتم و سعی کردم برم تو بحر
فیلم. از شانس من چه فیلمی هم بود : قصه پریا شاهکار استاد جیرانی...
گفتن از این شاهکار مجال بیشتری می طلبد. حیف می شه اگه بخوام خلاصه اش کنم.
در ادامه خواهد آمد : نقد فیلم قصه پریاااااااااا