تبليغاتX
آخرین ستاره شب

آخرین ستاره شب

تونستم

 

همیشه به تغییر دادن رفتار آدما و محیط اطرافم بی اعتقاد بودم. همیشه احساس می کردم که
همینه که هست و هر تلاشی واسه تغییر دادنش بیخوده... اما من دیروز توی یه  زندگی یه

تغییر بزرگ ایجاد کردم. یه نفر رو از گردابی که توش داشت می چرخید بیرون کشیدم.

آره خوب یه جورایی گولش زدم. وادارش کردم که تصمیم درست بگیره. پای خدا و تقدیر رو وسط

کشیدم. خودمو فقط نظاره گر نشون دادم در حالی که واقعا این منم که به جاش تصمیم گرفتم.

شاید یه روزی بهش بگم. یه روزی که انقدر حالش بد نباشه و بتونه درست فکر کنه...

 

اما مهم اینه که من تونستم... من می تونم تغییر ایجاد کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 16:2  توسط stella  | 

شب نامه

 

واقعا استرس موجود پیچیده ایه.

شبایی که بیشتر از همیشه خستم و خوابم می یاد بیشتر از باقی شبا احساس نیاز به خوردن

قرص خواب دارم. چون استرس می گیرم که با این همه خستگی و کوفتگی اگه خوابم نبره چی؟؟

امشب یکی از اون شباس...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 23:53  توسط stella  | 

تلخ...

 

امروز یه پیرمردی که تو شناخت آدما خبره بود حرفای عجیبی بهم زد. یاد خواب چند وقت پیشم

افتادم که توش یه نفر دست روی پیشونیم گذاشت و من  واقعی رو دید. امروزم همون  حس  رو

داشتم. از نصیحت ها  و کلی گویی هاش  که بگذرم ... از چرا نماز  نمی خونی و  اعتقاد نداری

گفتنش که بگذرم ... از شکایتش از جوونای این دوره زمونه که بگذرم ... اما از یه جمله اش

نمی تونم راحت  بگذرم:  گفت " به خاطر اتفاق هایی که برات افتاده الان بدنت تلخ شده ".

 

چه قدر این یه جمله از این آدم غریبه و قدیمی و شاید کم سواد برام معنی داره... چه دقیق زد

به هدف. نه با این ادبیات ولی یه چیزی تو همین مایه رو یه غول روان شناسی هم بهم گفته بود.

نمی خوام تلخ بمونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 20:10  توسط stella  | 

تماشا

 

کسی که تو زندگیم متناقض ترین حس های ممکن رو بهش داشتم و دارم امروز اومده بود پیشم

واسه درد و دل. یه روزایی حس کردم خواهر نداشته امه. گاهی دوستم بوده و بعضی وقتا مسبب

همه نداشته های زندگیم دونستمش. اما هر چی بوده برام و هر حسی که بهش داشتم از تنفر

تا عشق نمی تونم انکار کنم که از مهم ترین ها توی زندگی ام بوده و هست.

 

شدید و وحشتناک افسرده است و تو خودش گیر کرده. ثانیه ای به مغزش آف نمی ده و یه بند

داره خودشو سرزنش می کنه و به پر و پای خودش می پیچه. کلی جون کندم بلکه یه کمی

بتونم از خودش بکشمش بیرون... الان که با خودم خلوت کردم می بینم که منم از اون ور بوم

افتادم انگار. هر روز رو شب می کنم و هر شب رو صبح با وحشت از اینکه یه کم بخوام به خودم

فکر کنم. دائم دارم خودمو در دیگران غرق می کنم. نشستم محو تماشای دنیا و آدماش شدم.

هر روز به خودم می گم که فردا پا می شم  اما فردا بدتر از امروز غرق می شم تو دنیای آدمای

دیگه. تو دنیاهایی که دنیای من نیست. شاید که نه حتما می ترسم. می ترسم از انتخاب.

می ترسم از مسئولیت انتخاب. چون دو بار پشت سر هم گند زدم به همه چی وقتی خواستم

دنیامو بسازم. آره استرس رو از خودم دور می کنم اینجوری ولی دچار بی حسی شدم.

این خوب نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 23:57  توسط stella  | 

گمشون کردم...

 

نمی دونم این منم که گم شدم یا باورهامو گمشون کردم... احساس می کنم باورهایی که داشتم

یا شاید هنوز دارم دیگه مال من نیستن واقعا... اعتقادی بهشون ندارم و توی مسیر زندگیم دارم

می بینم که چه قدر بیخود و دست و پا گیرن. هر روز یه اتفاق ریز یا درشتی هست که منو گیج تر

از قبل کنه.

 

چند وقت پیش یادمه اینجا کلی نک و نال راه انداختم درباره اینکه چه قدر تکنولوژی بده  و چه قدر

سخته باهاش سر کردن و این حرفا... این روزا اما تجربه کردم با وجود تموم بدی های این دنیا و این

سرعت و این تکنولوژی کلی اتفاق جالب توی دل هر لحظه نهفته  هست که با کمک همین دنیای

تکنولوژی و سرعت سرسام آور می شه زندگی اش کرد.

 

بعد مدت ها یه ترانه شنیدم که تا عمق وجودم نفوذ کرد. منو غرق کرد تو خودش. صدای خواننده رو

زندگی کردم. تک تک کلمه های این ترانه جلوی چشمام تصویر های گذشته رو زنده کرد. با کمک

همین دنیای اطلاعات توی کمتر از چند ساعت ترانه سرا رو شناختم. تونستم باهاش صحبت کنم و

حس خوبم رو باهاش قسمت کنم و به خواننده بگم که چه قدر لذت بردم از آهنگش.

 

همه ی اینا رو این دنیای جدیده که برام ممکن کرده. این روزا همه چیز دور و برم داره منو به این سمت

هل می ده که تمام باورهای قبلیم رو بریزم دور و فقط به این باور برسم که هیچ چیز مطلقی وجود

نداره. هیچ پیش فرضی درباره هیچ کس درست نیست. هیچ قضاوتی توی این جهلی که گرفتارشیم

معنی نداره. هیچ خوب و بدی حتما خوب یا بد نیست. فقط اینجوری تو مغزم تعریف شده.

 

بد جور بی باور شدم ولی این سردرگمی رو به اسیر باورهای غلط و مطلق بودن ترجیح میدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 0:47  توسط stella  | 

 

از خواب پریدم. فکر کنم دم دمای سحر بود. تا حالا نشده بود تو خواب انقدر بترسم کـــه از شدت

ترس از خواب بیدار شم. خواب دیدم با یه نفر نشسته بودیم بـــــه صحبت. انگار شناخت زیادی از

همدیگه نداشتیم. یه جوری بود که خودم و خودش رو از پشت سر می دیدم.تاریک بود. هیچ چهره

واضحی ازش ندیدم. من مشغول صحبت بودم. یـــه چیزایی درباره خودم داشتم می گفتم. سعی

می کردم طوری جمله هام رو انتخاب کنم کـــه نه دروغ بگم و نه حقیقت رو گفته باشم. (کاری که

خیلی وقتا می کنم )  ... خودمم می دونستم کـــه دارم واقعیت رو دور می زنم. یه دفعه برگشت و  

به صورتم زل زد. جوری نگاهم کرد که انگار کاملا منو می شناسه. نمی دونم چی گفت اما معنیش

این بود که بازی بسته!  ۲ تا انگشتش رو گذاشت روی پیشونی من  و توی یـــه لحظه انگار کـــه یه

جریان برق قوی از وجودم عبور کرد و تمام حرفای نگفته ام و فکرام و خلاصه هرچی که هستم ،

به وجودش منتقل شد. انقدر این جریان عمیق و قوی بود که از شدت ترس از خواب پریدم.

 

چند روز گذشته و هنوز این خواب منو می ترسونه؟  من از کی ترسیدم ، از اون یا از خودم؟...

چرا افقط یه ثانیه خودم بودن ، واقعی و بی نقاب بودن، تا این حد ترسناکه ؟....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 22:55  توسط stella  | 

قصه پریا...

 

خیلی وقت از اون روز که قرار بود درباره قصه پریا  بگم گذشته ُ  و شاید الان دیگه به اون دقت

یادم نیاد ... ولی به هر حال انقدر ازش یادمه که درباره اش بنویسم

 

فیلمای فریدون جیرانی با اینکه همیشه خیلی اغراق شده است ولی حداقل یه جذابیتی داره

که تو رو تا آخر دنبال خودش بکشه... با همین انتظار فیلم رو دیدم اما انقدر موضوعای رو اعصاب

توی این فیلم زیاد بود که دیوونه ات می کرد. بدترینش بازیگر اصلی یعنی جناب یوزارسیف بود...

نمی دونم چرا مبنا رو بر این گذاشته بودن که صدای ایشون قشنگه !!! اونم در حدی که توی کل

فیلم راوی باشه... صداش مثه یه تقلید ناشیانه از لحن صحبت محمد رضا فروتن بود و به شدت

بی انرژی ( عین ماست ). یه هستی مشرقی هم که حتما باید در هر فیلم فریدون جیرانی باشه...

این بار اما واقعا بی توجیه بود رفتارای ستاره اسکندری در نقش هستی مشرقی. یه زن صیغه ای

مظلوم و حاجی پسند که در یک حرکت انتحاری توی صحنه آخر متحول شد و با حاج آقا ساز مخالف

زد !  خود حاجی که از اون بدتر... هیچ وقت از بیژن امکانیان چنین نقشی رو تصور نمی کردم. انگار

خودش و کارگردان نهایت سعی اشون رو کرده بودن که این آدم "چندش " باشه.

 

کارای قبلی فریدون جیرانی فقط روایت یه قصه بود . اما این یکی پر بود از نتیجه گیری های اخلاقی:

دعوا کردن با گشت ارشاد اشتباهه و آخرش عاشق یه موجود خطرناک !!! می شی پسر جان!

دختری که حجاب و عفاف سرلوحه زندگی اش نیست پس معتاده و دروغگو و خطرناکه حسن!!!

پارتی های مختلط ( البته اینکه چرا با حضور خانومای با حجاب بود من نفهیمدم ) توش قرص و

مواد داره و یهو اور دوز می کنی می میری پس خطرناکه...

 

مثه بچه آدم بی دردسر با دختر دایی ( یا دختر عمو ) ت ازدواج کن که هم دوست داره ... هم باباش

بهت کار و ماشین و اعتبار می ده... هم اسمش حدیثه ... وگرنه بیکار می شی... بی پول میشی..

مسافر کش می شی.. طبع نویسندگی ات غیب می شه... عشقتو نمی تونی ترک بدی... به جاش

خودتم معتاد می شی... بعد عشقت می زاره و میره... آخرشم ایدز می گیری و حدیث توی آمبولانس

می شینه کنارت و تازه بعد از همه اینا می گی که : حدیث چه قدر بزرگ شدی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 20:18  توسط stella  | 

ماجراهای من در هفته ای که گذشت (2 )

 

دوشنبه از راه رسید.صبح رفتم یونی که مثلا یه کم به کارای این پایان نامه ی طلسم شده برسم.

زود اومدم چون قرار گذاشته بودم با این جناب و منم که حاضر شدنم کلی کار می بره! اومدم خونه

دیدم خاله هم خونمونه. از حالت چهره مامان خوندم که خاله هم در جریانه. خواهرا مشغول گپ و

گفت بودن و منم حاضر می شدم. دقیقا لحظه ای که همه مراحل دشوار رو پشت سر گذاشتم یعنی

تصمیم گرفتم کدوم مانتو رو با کدوم شلوار و کدوم شال بپوشم و آرایشم هم تموم شد و درست

همون موقع که داشتم جمله های مناسب واسه نشون دادن دلخوری ام از رفتار کسی که توی

اولین دیدار اون جوری بی تابی می کرد رو مرور می کردم تلفنم زنگ خورد. نمی دونم از کی ولی

یادمه خیلی قبل تر از اونکه دلیل واقعی واسه ترسیدن از صدای تلفن داشته باشم همیشه این صدا

منو می ترسوند. بعدها که دلیلش هم جور شد.... بگذریم...

 

بله اسم ایشون رو که دیدم تا ته خط رفتم. فرمودن که یه جا کار دارن و می شه قرار رو بذاریم واسه

بعد؟ خواهش می کنم. باشه یه روز دیگه ... حالا من موندم حاضر و آماده... مامان و خاله منتظر که

من برم سر قرار و برگردم و بگم چی گفتم و چی شنیدم... طرفی که نمی یاد سر قرار.

 

خیلی حس بدی بود اون لحظه. منم که عمرا اگه اینجور وقتا بخوام کم بیارم. نمی دونم چرا تو این

موردا اصلا با مامان راحت نیستم. اصلا دوستم حساب نمی شه. با اینکه موقع های دیگه خیلی

با هم راحتیم. منم دیدم اینجوری نمی شه. به روی خودم نیاوردم و از خونه اومدم بیرون.

 

حالم جدا بد بود. هم از این حالگیری اساسی و هم بیشتر از اینکه وسط گرمای جهنمی ساعت ۲

نمی تونم بی هیچ توضیحی تو خونه بمونم و جرات راست گفتن هم ندارم!!!! یه کم چرخ زدم تو

خیابون و فکر کردم چی کار کنم تا ۳ ساعت دیگه. یهو یاد سینما افتادم. هیچ جا بهتر از اون نبود.

سایه - خنک - بدون اینکه به چیزی فکر کنی - بی سوال و جواب....... رفتم. یه سالن سینمای پر

از خالی با دقیقا ۳ جفت کفتر عاشق + ۲ تا خانوم. نگاها رو ندید گرفتم و سعی کردم برم تو بحر

فیلم. از شانس من چه فیلمی هم بود : قصه پریا شاهکار استاد جیرانی...

گفتن از این شاهکار مجال بیشتری می طلبد. حیف می شه اگه بخوام خلاصه اش کنم.

 

در ادامه خواهد آمد : نقد فیلم قصه پریاااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 0:46  توسط stella  | 

ماجراهای من در هفته ای که گذشت ( 1 )

 

عجب هفته ای داشتم این هفته... شاهکار بود یعنی

این آدما بدجوری منو دچار تحیر و حیرت می کنن. مخصوصن آدمای جزو دسته آقایون محترم.

آخه من نمی فمم چرا حرف بیخود می زنید ؟ چرا برعکس چیزی که نظرتونه رو نشون می دید؟

 

با یه نفر ( آقای محترم!!) چند وقت پیش آشنا شدیم. قصدش ازدواج بود البته! چهارشنبه هفته پیش

 رفتیم بیرون بیشتر صحبت کنیم. گفتم بیاد پارک. خوشم نمی یاد طرف رو فقط واسه حفظ کلاس به

 زور بکشونم کافی شاپ یا جاییکه مجبور به دست تو جیب کردن شه. یه کم که تو پارک نشستیم و

هندونه زیر بغل هم گذاشتیم گفت که بریم کافی شاپ. خلاصه یکی دو ساعتی به صحبت گذشت و

همه جوره ابراز ارادت و محبت و صداقت و .... این چیزا کرد. بعد منو رسوند. فرداش یکی دو بار زنگ زد

واسه احوال پرسی. منم گاهی اس ام اس می زدم. اما یهو از روز بعدش انگار که اصلا چنین فردی

وجود خارجی نداره... عجبببب. یه بار که من زنگ زدم سرش شلوغ بود. بعد خودش زنگ زد و واسه

۲ شنبه این هفته ساعت ۲ قرار گذاشت. قبول کردم و از رفتار عجیبش هیچی نگفتم تا حضوری

صحبت کنیم. از این دوشنبه بود که ماجراهای عجیب این هفته ی من شروع شد.

 

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 21:27  توسط stella  | 

اگه دیروز...

مثل دیروز و هر روز توی این مدت حرفم نمی یاد... نوشتنم نمی یاد...

دفتر دلنوشته هام رو از پستو ی مخفی اش بیرون می کشم. از سلامی که با اسم تو شروع شد

می گذرم... از گلایه ها و غمنامه های طولانی می گذرم... نمی خوام باز برگردم به اون روزا...

می ترسم... به آخرین دلنوشته پناه می یارم :

 

چرا نمی ری بیرون از سرم.. دلم .. تنم .. روحم... وجودم. می خوام که بری. بستمه. می دونی

چی تو سرم می گذره؟ با اس ام اس هات تشویقم کردی که حرف بزنم. وسوسه ام  کردی  که

زنگ بزنم . وقتی باهات حرف می زدم جوری وانمود کردی که انگار خیلی دلگیری از اینکه اینهمه

مدت یادت نبودم . ولی همه اینا یه بازی بود. فقط واسه اینکه از دونستن و شنیدن اینکه هنوز

عاشقتم حس خوبی بهت دست بده. بعدش دوباره همون شدی... جناب آقای سکوت!!!!

 

می خوام که بری. چرا وقتی وانمود می کنی که هیچ نقشی تو چیزی که گذشت نداشتی بازم

نمی تونم سرت داد بزنم که از این نمایش تکراری خسته ام...

می خوام که دیگه مثل هیچ کس من نباشی. از امیدواری لحظه ای حالم به هم می خوره. دیگه

این انتظار و این سکوت و نمی خوام... اما چه بدونی چه ندونی

زندگی من سه تیکه شده : قبل از تو / با تو / با فکر تو.

تو خوشت بیاد یا نیاد، من خوشم بیاد یا نیاد ، این وسط چیزی تغییر نمی کنه.

بعد از یه سال بها دادن واسه لمس اعتماد مطلق حتی واسه چند روز، هنوز روحم، تموم سلول

های تنم ، تموم وجودم مطمئنن که :

اگه دیروز برگرده                                تو بازم رد شی از پیشم

تو چشمات خیره می مونم                دوباره عاشقت می شم

۹۰.۰۱.۲۳

استلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت 22:14  توسط stella  |